فقط برای ماهی

ماهی خانوم!

قرار بود همه ی جیرجیرک ها، برات آواز بخونن.
قرار بود گل هاخم بشن جلوت.
قرار بود ستاره ها خاموش بشن؛
روشن بشن؛
خاموش و باز…
قرار بود شاپرک ها، روی آب سایه کنن.
قرار بود
.
.
.
قرار بود همه ی گربه های بی حیا، همین یه بار، چشماشونو نگه دارن؛
همه ی ماهی گیرا، بشینن. قلاب ها رو غلاف کنن؛
قایق ها بخوابن تو اسکله؛
همه ی دریاچه ها آروم بشن؛

تا تو بیای.

قرار بود من نباشم…

پالان شور و خر شرور

ماهی خانوم!

دیدی که طاقت نداشتند همین چهارکلمه نامه را هم برایت بنویسم؟ چرا دفتر یادداشتم را هک کردند آخر؟
خرِ سرما خورده است این. یادگار سیلی سرد زمستان است. یا یه همچین چیزایی! همین طور مف مف می کنم و پوزه ام را به در و دیوار می مالم. دیوار های کاهگلی طویله پوست پوست شده اند! سرم شده است اندازه ی دیگ شله زرد پزی خدیجه خانوم!
از همه بدتر، در این هیروبیری، چرخ گاری هم شکسته است و مجبورم تمام بارها را روی پشت خودم بکشم. کاش بارم نمک بود که در رودخانه سبک شود. بی انصاف، این بار پنبه بارم کرده است که رودخانه را بر من حرام می کند. اگر سمت رودخانه نمی آیم، برای این است که می ترسم اینبار کمرم بشکند.
دلی برایم نمانده که تنگ شود. رودخانه به چه کار می آید؟ یادش به خیر آن زمان که برای چینی بندزن کار می کردم.

با این همه نقش ماهی که به در و دیوار طویله ام آویزان کرده ام چه کنم؟

راستی، اگر گاهی زندگی ات شور می شد، شرمنده ام. تقصیر من بود و بار نمک.

این قصه تمام نمی شود. باور کن.

Mahi

ماهی خانم!
دلم برایتان تنگ می شود هر شب در کنار این رودخانه که هیج چیز ته آن پیدا نیست. جغد ها به من اعتراض می کنند. خبر ندارند که بیداری من برای شکار نیست؛ برای شکار شدن است.
من از خرچنگ، فقط چنگ کم داشتم. حسودیم می شد به او.
گاهی آرزو داشتم که کاش من هم ماهی بودم. اما اگر ماهی بودم، دیگر قصه ای نبود. افسانه نمی شدیم.
قصه ی خرچنگ و ماهی!!! کسی باور نمی کند.
قصه ی خر و ماهی اما…

راستی! می دانم که از اسب ها نمی ترسید. فقط رنگ قرمز قشنگتان سفید می شود. اگر بخواهید، یال و دم همه شان را کز می دهم.