باز هم هیچ

روی کاغذش به دنبال چیزی می‏گردد. مدادش با او قهر کرده است. کاغذ رازش را نمایان نمی‏کند.
او همچنان سعی می‏کند. مداد را به دنبال گمشده‏یی می‏دواند.
پاره‏های کاغذ، پریشان و زخم‏خورده، هر کدام به گوشه‏یی فرار می‏کنند.
چیزی نیافته است.
تکه‏های کاغذ، آرامگاه ساکت پری‏های بی چشم و مو شده‏اند.

خری با ویرایش جدید

گلاب به رویتان چند وقتی بود که از آن مریضی‏های کثیف گرفته بود! اعصابش هم قاطی شده بود. نمی‏توانست انگشت شصتش را در سمش تشخیص دهد. مغزش با تاخیر بیشتری نسبت به همیشه پاسخ می‏داد و گاهی اصلا پاسخ نمی‏داد. استخوان چکشی گوش چپش هم می‏خارید. با مداد سعی بر خارشش می‏کرد و مداد در گوشش گم می‏شد. الآن گوشش بیشتر شبیه جامدادی شده است. دمش نافرمانی می‏کرد. تکان نمی‏خورد. فقط جوش گنده و بی ریخت روی دماغش را می‏دید و از همه بدتر، قلبش سه در میان می‏زد.
دو سه روز است که همه چیز عوض شده است. مغزش بوق آزاد می‏زند. استخوان چکشی به گفتگوی مسالمت آمیز رضایت داده است. (فقط هنوز کمی صدای مداد می‏شنود.) دمش با مگس‏ها دوست شده است. با آن‏ها تانگو می‏رقصد. به حماقت گاوها می‏خندد و با پوزه‏ی گنده‏اش و دماغ جوش زده‏اش اثر هنری می‏آفریند. صد صفحه کتاب مزخرف را یک روزه می‏خورد. (هضم کردنش را نمی‏دانم.)  قلبش شش و هشت می‏زند.
اتفاق‏های خوبی در حال وقوع است.