دو ساعت از وقت نازنینم را تلف کردم که مثلا افتتاحیه نمایشگاه است. نهایت یک کیک و ساندیس (که ساندیسش را هم نخوردم) و کمی دمبل دیمبو! کلا با جشنواره ی پارسال تفاوتی نداشت.
هِ هِ! با یک فروند گاگول هم آشنا شدم. خدا به خیر کند. دنیا به چه سمتی درحال دوران است؟
از خودم بدم آمده است. همینجوری. دلیلش خصوصی است.
بگذار مقداری غصه بخورم.
.
.
.
.
غصه ها خیلی زیاد است. وقت تو هم تلف می شود. بقیه اش را بعد از نوشتن می خورم.
مرتیکه ی اخمخ! دلم می خواهد خرخره اش را با دندان های آسیایم بجوم! دندان های اروپایم را هنوز پیدا نکرده ام.
آخر به که بگویم که درد دارد؟ نمی شود گفت. نمی دانم چرا همینطور این غصه ها حجیم تر می شوند!
زیر باد کولر غصه هایم خنک شده اند. بیشتر حس می شوند. نمی دانم چرا. ولی این وقت ها، چرت و پرت زیاد می گویم.
تو چرا می خوانیشان؟ بیکاری؟
اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: من، نمایشگاه، چرت و پرت، یادداشت، گاگول، جشنواره، غصه
دسته بندی شده در یادداشت
۹ نظر »
به تازگی کشف نموده ام که بسیار سنگ دل گشته ام. در طی دو هفته گذشته، به شخصه، ۲۰ فروند مقوای ۱۰۰ در ۷۰ را تکه و پاره نموده ام. کار سختی بود! در همین راستا به تازگی دریافته ام که کاتِر بنده، از موبایل به من نزدیک تر است. اگر موبایلم با من نباشد، کاتِرم حتمن هست! (البته در %۰/۰۳ مواقع، گوشی بنده در کنارم نیست که در این مورد عدد بسیار بزرگی می باشد.) و باز هم در همین رابطه، فهمیده ام که فیلم های غیر مجاز برای کودکان زیر ۱۲ سال (از نظر خشونت البته!!!) را می توانم تحمل کنم. همچنین در برخی از موارد، قدرت شوخی های خارجی (از نوع کشورهای شرقی همسایه) را با دوستانم کسب نموده ام. از رنگ قرمز در کارهایم به راحتی استفاده می کنم و به راحتی، شخصیت های تصویرسازیم را به قتل می رسانم. توانایی سلام نکردن به بعضی از دختران هم دانشگاهی را پیدا کرده ام! (این یکی را امروز کشف کرده ام. درجه ی سنگ دلی ام بسیار بیش از حد انتظار بالا رفته است! باید با یک روانکاو ملاقات کنم.) و از مواجه شدن با مرغ سرخ شده دهانم آب می افتد.
با این حال، هنوز قدرت قورت دادن قورباغه ی لعنتی را ندارم.
بهمن ۷م, ۱۳۸۶، آرش
تگ ها: قورباغه، من، موبایل، یادداشت، دانشگاه، دختر، رنگ، شوخی
دسته بندی شده در یادداشت
۹ نظر »
دامان کاغذ آفتاب مهتاب ندیده را به نور، لکه دار می کنم و فرمان می دهم که “آنچه من می خواهم باش. من باش.” سپس غسلش می دهم به دو آب مقدس، و پس از هر کدام، شستشو با آب پاک. در این روزگار، آب مقدس نیز پاک نیست.
اکنون زمان قضاوت است. زمانی که انگشتان دانشجوی هنر پاک نیست. آلوده به جوهر یا بریده از تیغ. دست کم یک انگشت و گاه بیشتر. و اگر دستانت پاک باشند… وای بر تو.
در این زمان، حاشیه های سپید را در زیر تیرگی پنهان می کنم. نباید آفتاب ببینند. دیگر آلوده نخواهند شد. لیکن پاکیشان مرا آلوده خواهد کرد.
بهمن ۱م, ۱۳۸۶، آرش
تگ ها: من، نور، کاغذ، تیرگی، سیاه و سفید، عکس
دسته بندی شده در یادداشت
۴ نظر »