باز هم هیچ

روی کاغذش به دنبال چیزی می‏گردد. مدادش با او قهر کرده است. کاغذ رازش را نمایان نمی‏کند.
او همچنان سعی می‏کند. مداد را به دنبال گمشده‏یی می‏دواند.
پاره‏های کاغذ، پریشان و زخم‏خورده، هر کدام به گوشه‏یی فرار می‏کنند.
چیزی نیافته است.
تکه‏های کاغذ، آرامگاه ساکت پری‏های بی چشم و مو شده‏اند.

با مجله‏هایم شوخی نکن.

مجله‏هایی را که در گوشه ی اتاقم انباشته شده‏اند برمیدارم و ورق میزنم. مجله‏هایی که گاهن صفحه‏های آن‏ها زرد شده است. بعضی از رطوبت خم برداشته‏اند و تعدادی از فشار.
از میان صفحه‏های آن‏ها، خاطره‏هایم بیرون می‏ریزند. چند یادداشت، چند کاغذپاره خط‏خطی، کلیشه‏های چاپ دستی و …
در بین صفحات این یکی چند تکه از کاغذ‏های تست عکاسی جا مانده. کاغذ‏هایی که هنوز خیس بوده‏اند و در بین صفحات مجله خشک شده و به هم چسبیده‏اند.
این مجله را کامل خوانده‏ام. در مترو. آن آقای سبیلو هم زل زده بود به عکس خانم هنرپیشه روی جلد.
این یکی از آن‏هایی است که طبق عادت خریده‏ام و خواندنش را به بعد موکول کرده‏ام. بعدی که هیچ‏گاه نیامده. مطالب داخل آن هنوز برایم تازگی دارند.
و این، که در آن روز نحس در کیفم بود.
.
.
آن دو تا چه جلدهای خوبی دارند.
یک قبض رسید بانک پیدا کردم. آن زمان چقدر پول داشتم!!! خوش به حالم!
کاغذهای کالک برای عکاسی کلیشه چاپ سیلک.
و تعدادی طراحی که دیگر مانند آن‏ها را نمی‏توانم بکشم.
.
.
.
.
.
خداحافظ مجله‏های قدیمی.

کاغذ عکاسی

Photograph paper

دامان کاغذ آفتاب مهتاب ندیده را به نور، لکه دار می کنم و فرمان می دهم که “آنچه من می خواهم باش. من باش.” سپس غسلش می دهم به دو آب مقدس، و پس از هر کدام، شستشو با آب پاک. در این روزگار، آب مقدس نیز پاک نیست.

اکنون زمان قضاوت است. زمانی که انگشتان دانشجوی هنر پاک نیست. آلوده به جوهر یا بریده از تیغ. دست کم یک انگشت و گاه بیشتر. و اگر دستانت پاک باشند… وای بر تو.

در این زمان، حاشیه های سپید را در زیر تیرگی پنهان می کنم. نباید آفتاب ببینند. دیگر آلوده نخواهند شد. لیکن پاکیشان مرا آلوده خواهد کرد.