باید به کارهایم برسم. پروژههایی که مانده است و هر روز، به روز بعد موکول میشود. کارهای دانشگاه که مانده است و قرار است که در آخرین ساعات شب قبل از کلاس انجام شود و خدا نکند که آن موقع حالم خوب نباشد. کما اینکه طی یکی دو هفتهی گذشته، کم اتفاق نیفتاده است!
هنوز وقت دارم که کار به آنجا نکشد. وجدانم مرتب نهیب میزند که “انجام بده آن کارهای وامانده را” و من وجدان را میخارانم و به کارهای بیهودهی خود ادامه میدهم.
گور پدر کارهای مانده!!!
الآن کارهای واجبتری هم هست! برای خودم چای میریزم و در فیسبوک لعنتی میچرخم و اخبار انتخابات لعنتی تر را مرور میکنم که از هرچه فیسبوک و انتخابات است، حالم به هم خورده است. اما نمیدانم چه باکتری و یا کرم و انگلی هست که باید بروم و بچرخم و بخوانم.
مطابق معمول پنجشنبه شبها، دلم گرفته است و میخواهم با کسی حرف بزنم. پس مینشینم پای کامپیوتر و حرفهایم را برایش تایپ میکنم و در آخر میگذارم در وبلاگم که حداقل این مزخرفات را به یک ماشین پوچ و خنگ نگفته باشم.
از این کامپیوتر هم حالم به هم میخورد. تمامی ترسم از این است که در جهنم هم یک کامپیوتر برایم بگذارند و بگویند که مجبوری تا ابد پای اینترنت بنشینی. جالب است که خودم برای خودم اینجا را هم جهنم کردهام.
دیگر بس است! میروم! میروم و چای مینوشم و یک قسمت از سریال مورد علاقهام را میبینم؛ پای همین کامپیوتر لعنتی!!!