خری با ویرایش جدید

گلاب به رویتان چند وقتی بود که از آن مریضی‏های کثیف گرفته بود! اعصابش هم قاطی شده بود. نمی‏توانست انگشت شصتش را در سمش تشخیص دهد. مغزش با تاخیر بیشتری نسبت به همیشه پاسخ می‏داد و گاهی اصلا پاسخ نمی‏داد. استخوان چکشی گوش چپش هم می‏خارید. با مداد سعی بر خارشش می‏کرد و مداد در گوشش گم می‏شد. الآن گوشش بیشتر شبیه جامدادی شده است. دمش نافرمانی می‏کرد. تکان نمی‏خورد. فقط جوش گنده و بی ریخت روی دماغش را می‏دید و از همه بدتر، قلبش سه در میان می‏زد.
دو سه روز است که همه چیز عوض شده است. مغزش بوق آزاد می‏زند. استخوان چکشی به گفتگوی مسالمت آمیز رضایت داده است. (فقط هنوز کمی صدای مداد می‏شنود.) دمش با مگس‏ها دوست شده است. با آن‏ها تانگو می‏رقصد. به حماقت گاوها می‏خندد و با پوزه‏ی گنده‏اش و دماغ جوش زده‏اش اثر هنری می‏آفریند. صد صفحه کتاب مزخرف را یک روزه می‏خورد. (هضم کردنش را نمی‏دانم.)  قلبش شش و هشت می‏زند.
اتفاق‏های خوبی در حال وقوع است.

ای لولیان، دیوانه شـــــد!!!

پایت را از روی پایم بردار. هنوز وقتش نرسیده است. وقتش است؟
گاهی وقت ها فکر می‏کنم که چرا درست در زمانی که برنامه مورد علاقه‏ی من از رادیو در حال پخش شدن است وارد تونل رسالت می‏شوم. و اصلا چرا آنجا رادیو قطع می شود؟
و چرا این آهنگ انقدر به نظر من مضحک است؟
“ای لولیان، ای لولیان، یک لولی‏ای دیوانه شد. یک لولی‏ای دیوانه شد!”
“لولی” یعنی چه؟ یک جای کار این شعر لنگ می‏زند.
کاپوچینو زبانم را سوزاند. باید این کار را تمام کنم. چرا تمام نمی‏شود؟ دلم یک آهنگ ملایم می‏خواهد. از این هدفون متنفرم. گوش‏هایم داغ می‏شوند. کاش می‏شد از باند با صدای بلند به یک آهنگ ملایم گوش کنم. کاریش نمی‏شود کرد.
می‏توانی یک تیتر حادثه‏ای پیشنهاد کنی؟ تمام ذهنم را مشغول کرده است. اصلا فکر نمی‏کردم که روزی حوصله‏ام از تصویرسازی سر برود! دلم می‏خواهد برای خودم چیزی بکشم. چرا برای کلاس؟
قسمت‏های آخر سریال را هم ببینم و … . این که تمام شود، شب های بعد چه کنم؟ شاید باید از این کامپیوتر لعنتی دور شوم و کمی کتاب بخوانم.
تیتر حادثه‏ای؟ نه! ذهنم به چیز دیگری مشغول است. یعنی وقتش رسیده است؟

ماهی طلائی، اثر پوشکین

Pooshkin's Golden Fish

حاصل دو روز کارگاه تصویرسازی در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، برای من، یک فریم تصویر و مقدار زیادی تجربه بود. آشنایی با دو تصویرساز خوب روسی، “دیمیتری ماخاشویلی” و همسرش “یولیا پانی پارتوئا” و شیوه ی کارشان، شاید یکی از خاطراتی باشد که هرگز از ذهنم بیرون نخواهد رفت.شیوه ی کار روسی، بسیار جالب بود. اگرچه فکر نمی کنم که هیچ گاه چنین شیوه ای را تجربه کنم. چون به تصویر درآوردن یک کتاب به شیوه ی آنان، به اندازه ساخت یک انیمیشن نیم ساعته طول خواهد کشید. کشیدن اسکچ ها بر روی کاغذ کالک و پرداختن به جزئیات با عینک ذره بینی (چیزی بود شبیه به نقاب جوشکاری!!!) حتی بر روی اسکچ ها! انتقالشان بر روی کاغذ اصلی و مراحل رنگ آمیزی چند لایه و پر دردسر از کمرنگ ترین مراحل رنگی (نزدیک به سفید) تا پر رنگ ترین آن، هر کدام ماجرای عیجیبی بود که درسهای بسیاری هم در پی داشت.