گلاب به رویتان چند وقتی بود که از آن مریضیهای کثیف گرفته بود! اعصابش هم قاطی شده بود. نمیتوانست انگشت شصتش را در سمش تشخیص دهد. مغزش با تاخیر بیشتری نسبت به همیشه پاسخ میداد و گاهی اصلا پاسخ نمیداد. استخوان چکشی گوش چپش هم میخارید. با مداد سعی بر خارشش میکرد و مداد در گوشش گم میشد. الآن گوشش بیشتر شبیه جامدادی شده است. دمش نافرمانی میکرد. تکان نمیخورد. فقط جوش گنده و بی ریخت روی دماغش را میدید و از همه بدتر، قلبش سه در میان میزد.
دو سه روز است که همه چیز عوض شده است. مغزش بوق آزاد میزند. استخوان چکشی به گفتگوی مسالمت آمیز رضایت داده است. (فقط هنوز کمی صدای مداد میشنود.) دمش با مگسها دوست شده است. با آنها تانگو میرقصد. به حماقت گاوها میخندد و با پوزهی گندهاش و دماغ جوش زدهاش اثر هنری میآفریند. صد صفحه کتاب مزخرف را یک روزه میخورد. (هضم کردنش را نمیدانم.) قلبش شش و هشت میزند.
اتفاقهای خوبی در حال وقوع است.
خرداد ۲۴م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: قلب، مداد، کتاب، گوش، خر، دم، دماغ
دسته بندی شده در قصه خر و ماهی
۱۰ نظر »
پایت را از روی پایم بردار. هنوز وقتش نرسیده است. وقتش است؟
گاهی وقت ها فکر میکنم که چرا درست در زمانی که برنامه مورد علاقهی من از رادیو در حال پخش شدن است وارد تونل رسالت میشوم. و اصلا چرا آنجا رادیو قطع می شود؟
و چرا این آهنگ انقدر به نظر من مضحک است؟
“ای لولیان، ای لولیان، یک لولیای دیوانه شد. یک لولیای دیوانه شد!”
“لولی” یعنی چه؟ یک جای کار این شعر لنگ میزند.
کاپوچینو زبانم را سوزاند. باید این کار را تمام کنم. چرا تمام نمیشود؟ دلم یک آهنگ ملایم میخواهد. از این هدفون متنفرم. گوشهایم داغ میشوند. کاش میشد از باند با صدای بلند به یک آهنگ ملایم گوش کنم. کاریش نمیشود کرد.
میتوانی یک تیتر حادثهای پیشنهاد کنی؟ تمام ذهنم را مشغول کرده است. اصلا فکر نمیکردم که روزی حوصلهام از تصویرسازی سر برود! دلم میخواهد برای خودم چیزی بکشم. چرا برای کلاس؟
قسمتهای آخر سریال را هم ببینم و … . این که تمام شود، شب های بعد چه کنم؟ شاید باید از این کامپیوتر لعنتی دور شوم و کمی کتاب بخوانم.
تیتر حادثهای؟ نه! ذهنم به چیز دیگری مشغول است. یعنی وقتش رسیده است؟
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: یادداشت، کامپیوتر، کتاب، دیوانه، دانشگاه، ذهن، رادیو، سریال
دسته بندی شده در یادداشت
۷ نظر »

حاصل دو روز کارگاه تصویرسازی در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، برای من، یک فریم تصویر و مقدار زیادی تجربه بود. آشنایی با دو تصویرساز خوب روسی، “دیمیتری ماخاشویلی” و همسرش “یولیا پانی پارتوئا” و شیوه ی کارشان، شاید یکی از خاطراتی باشد که هرگز از ذهنم بیرون نخواهد رفت.شیوه ی کار روسی، بسیار جالب بود. اگرچه فکر نمی کنم که هیچ گاه چنین شیوه ای را تجربه کنم. چون به تصویر درآوردن یک کتاب به شیوه ی آنان، به اندازه ساخت یک انیمیشن نیم ساعته طول خواهد کشید. کشیدن اسکچ ها بر روی کاغذ کالک و پرداختن به جزئیات با عینک ذره بینی (چیزی بود شبیه به نقاب جوشکاری!!!) حتی بر روی اسکچ ها! انتقالشان بر روی کاغذ اصلی و مراحل رنگ آمیزی چند لایه و پر دردسر از کمرنگ ترین مراحل رنگی (نزدیک به سفید) تا پر رنگ ترین آن، هر کدام ماجرای عیجیبی بود که درسهای بسیاری هم در پی داشت.
آذر ۵م, ۱۳۸۶، آرش
تگ ها: کتاب، آبرنگ، تجربه، تصویرسازی
دسته بندی شده در تصویرسازی، یادداشت
۷ نظر »