هجده عدد نخود و لوبیا را در یک قابلمه طوری بچپان که با هم ریتم خوبی داشته باشند. خوب است که از آن هجده تا، یکی دوتا را با لیمو عمانی هم تعویض نمایی! ریتم کار بهتر می شود. نمک و فلفل را هم همان اول بریز که غذایت شور نشود!!! احتمالا می توانی اسم یکی دو نفر را هم مسخره کنی. فقط مطمئن شو که کسی در جمع اطرافت به همان اسم نیست. اینطوری زندگانی شیرین تر است! اگر هم سوتی دادی، می توانی غلیظترش کنی که یارو از جایش بلند نشود.
- استاد اجازه هست که دستی به آب برسانیم؟ صبر جایز نیست، در غیر این صورت … .
بچه جان خفه شو! رشته ی افکارم را به هم ریختی. کجا بودم؟ آها! راستی چرا کار تو انقدر مزخرف است؟ این لوبیا را کج گذاشته ای؟ پخته نیست. حوصله ام سر رفت. برای اینکه تفننی شود، تو، دوستت را ترور کن. فقط یادت باشد که خون از دماغش نریزد!
- از این لطفی که کردید ممنونم استاد. نمک و فلفلش زیاد است. این نخود چرا انقدر زشت است؟ دوستش ندارم. (ایکبیری؟؟؟)
خوب بود. یک مثبت برای شما.
- استاد ترکیدم! نـــــــــــــــــــــــــــه!!!!!!!!!!!
اما از این بحث که بگذریم، ورزش چیز خوبی است. ترشحاتی در بدن انجام می شود که شادی آور است. پایه ی بنا را هم خوب محکم کنید. این خوب نیست. این یکی را دوباره اجرا کن. این یکی را هم رد نمی کنم ولی تو صفر شدی!
کلاس ارتباط تصویری تمام شد. برویم سر کلاس تصویرسازی.
××××××
پ.ن. : این مزخرفات را جدی نگیرید. حالم خوب نیست.
اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: مزخرف، یادداشت، کلاس، سوتی
دسته بندی شده در یادداشت
۹ نظر »
امروز به هنگام رجوع به منزل، در تاکسی احساس غریبی به من دست داد. احساس قر دادن بدون اختیار و شادی!!! از اول صبح، زمین و زمان در سرم حرکات موزون انجام می دهند.
در چنین حالی که خطبه ی عقد کون و مکان در ذهن من خوانده می شود و مراسم به شادترین شکل ممکن برگزار می گردد، تنها کافی است که در کنار استاد خشک و مسن نشیمن کرده و به حرف هایی که از هر سه جمله ی آن، دو جمله آخر، تکرار جمله اول است گوش فرا دهم.
برای مدت دو ساعت و نیم به سمت راست خود و غالبن به سوراخ گوش استاد خیره بودمی که در این حین، درهای تازه ای در شناخت جهان به رویم گشوده گشت. به اطمینان می توان فرمود که شما نیز تا به امروز (به اشتباه) گمان می کرده اید که جنگل های آمازون در قاره ی آمریکای جنوبی واقعند. برای اینکه شما نیز از جهل مرکب نجات یابید وظیفه ی این جانب است که به اطلاع رسانم، شُش های زمین در قاره ی آفریقا می باشند! و احتمالن طبق نظریه ی سقراط حکیم مبنی بر نسبت معکوس شُش و روده، تا به حال بیشترین اکسیژن زمین از روده ی بزرگش متصاعد می شده است!
البته مباحث کلاس ارتباط تصویری به مسائل زیست محیطی و جغرافیایی ختم نشد و مقدار فراوانی هم نجاری و دکوراسیون داخلی ماژولار آموختن نمودیم و از آنجا که استاد گرامی قادر به دیدن پشت گوش خود (محل استقرار بنده ی حقیر) نمی بودی، اختیار از کف داده و بیهوده خندیدن می کردم.
فی الحال، اندرباب وقایع مشروحه و از آنجا که حضرت حافظ به بنده ثابت نمودند که شوخی بردار نمی باشند، تفالی زدم بر گلستان سعدی و این آمد که:
خری را ابلهی تعلیم میداد
برو بر صرف کرده سعی دائم
حکیمی گفتش ای نادان چه کوشی
در این سودا بترس از لوم لائم
نیاموزد بهائم از تو گفتار
تو خاموشی بیاموز از بهائم
××××××
پانوشت ۱: سعدی بنده ی خدا هم احتمالن یک دوره ارتباط تصویری گذرانده است.
پانوشت ۲: به هنگام خروج از تاکسی دریافتم که قر در کمر خود ماشین بوده و از این جهت اشکال بر بنده روا نیست.
پانوشت ۳: تا به حال به هسته ی انگور (مویز) دقت کرده ای که چه شکل ضایعی دارد؟
اسفند ۵م, ۱۳۸۶، آرش
تگ ها: فال، یادداشت، کلاس، گوش، خنده، خر، شادی
دسته بندی شده در یادداشت
۱۰ نظر »