کیک تولد

Birthday Cake

بیرون قنادی، پشت ویترین ایستاده بودند. پسر با بی‏تفاوتی تمام چهره پدر را نگاه می‏کرد.

پدر گفت: «پسرم، تو دیگه بزرگ شدی. از این به بعد باید تصمیم‏های بزرگی تو زندگیت بگیری. برای همین، امسال آوردمت تا خودت کیک تولدت رو انتخاب کنی!»

پسر بسیار خوشحال شد. پیش از این هم پدر چنین اجازه‏هایی داده بود؛ در حد اینکه چوب بستنی‏اش را در سطل آشغال آشپزخانه بیاندازد یا در سطل آشغال اتاق! امروز پیشرفت بزرگی بود. لبخندی به پدر تحویل داد و وارد قنادی شد.

.

.

.

پدر در قنادی را باز و پسر را به بیرون راهنمایی کرد.

پسر اخم‏هایش را در هم گره زده بود و چشم‏های پدر را در جستجوی کمی خجالت کاوش می‏کرد. اما هرچه بیشتر می‏گشت، کمتر می‏یافت. هر بار چشمش به آن شمع بلند و سیاه می‏افتاد، بیشتر عصبانی می‏شد. شک داشت که شمع تولدش حتی فتلیه داشته باشد!

پدر گویی که سوال پسر را حدس زده باشد به پسرش گفت: «تو هنوز صلاح خودت رو نمی‏دونی. هنوز بچه‏ای!»

پسر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود و عصبانیت در تمام وجودش، پرسید: «حالا با این شمع چیکار کنم؟»

و پدر ناگهان تمام عصبانیتش را در سه کلمه از دهانش خارج کرد. یک فعل امری، علامت مفعول (و شاید قید مکان) و اسم مفعول به علاوه‏ی ضمیر مخاطب اول شخص متصل!

بدون عنوان

و از آن پس در کنار خویش، به خوبی و خوشی زندگی کرد.

باز هم هیچ

روی کاغذش به دنبال چیزی می‏گردد. مدادش با او قهر کرده است. کاغذ رازش را نمایان نمی‏کند.
او همچنان سعی می‏کند. مداد را به دنبال گمشده‏یی می‏دواند.
پاره‏های کاغذ، پریشان و زخم‏خورده، هر کدام به گوشه‏یی فرار می‏کنند.
چیزی نیافته است.
تکه‏های کاغذ، آرامگاه ساکت پری‏های بی چشم و مو شده‏اند.