بیرون قنادی، پشت ویترین ایستاده بودند. پسر با بیتفاوتی تمام چهره پدر را نگاه میکرد.
پدر گفت: «پسرم، تو دیگه بزرگ شدی. از این به بعد باید تصمیمهای بزرگی تو زندگیت بگیری. برای همین، امسال آوردمت تا خودت کیک تولدت رو انتخاب کنی!»
پسر بسیار خوشحال شد. پیش از این هم پدر چنین اجازههایی داده بود؛ در حد اینکه چوب بستنیاش را در سطل آشغال آشپزخانه بیاندازد یا در سطل آشغال اتاق! امروز پیشرفت بزرگی بود. لبخندی به پدر تحویل داد و وارد قنادی شد.
.
.
.
پدر در قنادی را باز و پسر را به بیرون راهنمایی کرد.
پسر اخمهایش را در هم گره زده بود و چشمهای پدر را در جستجوی کمی خجالت کاوش میکرد. اما هرچه بیشتر میگشت، کمتر مییافت. هر بار چشمش به آن شمع بلند و سیاه میافتاد، بیشتر عصبانی میشد. شک داشت که شمع تولدش حتی فتلیه داشته باشد!
پدر گویی که سوال پسر را حدس زده باشد به پسرش گفت: «تو هنوز صلاح خودت رو نمیدونی. هنوز بچهای!»
پسر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود و عصبانیت در تمام وجودش، پرسید: «حالا با این شمع چیکار کنم؟»
و پدر ناگهان تمام عصبانیتش را در سه کلمه از دهانش خارج کرد. یک فعل امری، علامت مفعول (و شاید قید مکان) و اسم مفعول به علاوهی ضمیر مخاطب اول شخص متصل!
