باید بگویم …

دیروز افتخار آشنایی با یک گربه ی نوجوان را پیدا کردم که تقریبن ده دقیقه مشغول بازی کردن با او شدم. به راحتی می توانم بگویم که یکی از بهترین ده دقیقه های عمرم بود، ده دقیقه ای که با این موجود سپری کردم.

Gorbe

اسمش را شما پیشنهاد کنید. احتمالن دختر است. فقط امیدوارم، روز شنبه که دوباره از آن حوالی رد می شوم، ببینمش.

امروز هم این ماجرا پیش آمد:

Mashin

صاحب ماشین هم از دوستان گرامی است. هنرش را امروز بروز داد. به داشتن چنین دوستانی افتخار می نمایم!

باور کنید که مانده بود روی این دل کپک زده ام! اگر نمی گفتم، می ترکید! آخ اِیش!!!

توهم خرکی

باز هم گوش چپش می‏خارد. سرما خورده بود. به تازگی خوب شده است. هنوز هم گاهی از آن سرفه‏های عجیب و غریب خرکی می‏کند. و هنوز هم گاهی بوها را به خوبی نمی‏فهمد.
به تازگی حس کرده است که بچه گربه‏ی همسایه، به طرز نا‏مأنوسی جلوی چشمانش قدم می‏زند. خر هنوز نمی‏داند که این، توهمی است متاثر از قرص‏های سرماخوردگی تاریخ گذشته، یا واقعا بچه گربه قصد دارد خود را به او قالب کند!
صدای گوشی‏اش را می‏شنود که سوت بلبلی می‏زند. سراسیمه به سمت گوشی می‏جهد. فقط یک اس‏ام‏اس تبلیغاتی! یکی دو فحش رکیک و آبدار می‏فرستد و گوشی را به گوشه ای پرت می‏کند.
نمی‏داند که با خارش گوشش چه کار کند. سمش به گوشش نمی‏رسد. باز هم باید منت آن پرنده‏ی پر افاده‏ی دماغ دراز را بکشد.