دیروز افتخار آشنایی با یک گربه ی نوجوان را پیدا کردم که تقریبن ده دقیقه مشغول بازی کردن با او شدم. به راحتی می توانم بگویم که یکی از بهترین ده دقیقه های عمرم بود، ده دقیقه ای که با این موجود سپری کردم.
اسمش را شما پیشنهاد کنید. احتمالن دختر است. فقط امیدوارم، روز شنبه که دوباره از آن حوالی رد می شوم، ببینمش.
امروز هم این ماجرا پیش آمد:
صاحب ماشین هم از دوستان گرامی است. هنرش را امروز بروز داد. به داشتن چنین دوستانی افتخار می نمایم!
باور کنید که مانده بود روی این دل کپک زده ام! اگر نمی گفتم، می ترکید! آخ اِیش!!!
مهر ۲۲م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: دوست، ماشین، گربه، یادداشت
دسته بندی شده در عکس، یادداشت
۴ نظر »
باز هم گوش چپش میخارد. سرما خورده بود. به تازگی خوب شده است. هنوز هم گاهی از آن سرفههای عجیب و غریب خرکی میکند. و هنوز هم گاهی بوها را به خوبی نمیفهمد.
به تازگی حس کرده است که بچه گربهی همسایه، به طرز نامأنوسی جلوی چشمانش قدم میزند. خر هنوز نمیداند که این، توهمی است متاثر از قرصهای سرماخوردگی تاریخ گذشته، یا واقعا بچه گربه قصد دارد خود را به او قالب کند!
صدای گوشیاش را میشنود که سوت بلبلی میزند. سراسیمه به سمت گوشی میجهد. فقط یک اساماس تبلیغاتی! یکی دو فحش رکیک و آبدار میفرستد و گوشی را به گوشه ای پرت میکند.
نمیداند که با خارش گوشش چه کار کند. سمش به گوشش نمیرسد. باز هم باید منت آن پرندهی پر افادهی دماغ دراز را بکشد.
دی ۱۲م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: توهم، قصه خر و ماهی، گربه
دسته بندی شده در قصه خر و ماهی
۴ نظر »