جدیدن سعی میکنم که باران را دوست داشته باشم. ولی انگار جایی از کار میلنگد! دقیقن نمیدانم کجایش. وقتی باران میبارد، انگار حسودی میکنم. به آسمان حسودیم میشود.
آسمان همیشه از من بهتر بوده است. از من بزرگتر است. قدش از من خیلی بلندتر است. تمام پرندهها دوستش دارند. وقتی میخوابد، انگاری که همهی دنیا خوابیده است. روزها با خورشید عشقبازی میکند و شبها در آغوش ماه به خواب میرود. هروقت هم که هرکدام از آنها با او قهر میکنند و زیر ابرها قایم میشوند، گریه میکند. از هیچ احدی خجالت نمیکشد و با خیال راحت گریه میکند. انقدر گریه میکند همه خیس میشوند و صدای هقهقش به خورشید و ماه میرسد. دلشان میسوزد و باز هم با او آشتی میکنند.
مقایسهاش کن با منِ خرِ دم کجِ پالان شلخته، که نه رنگ خوبی دارم و نه پرندهها دوستم دارند. حتی گوسالههای آبادی هم … .
و حالا که دلم گرفته است و یک چیز قلمبه در گلویم گیر کرده، دلم می خواهد گریه کنم. به اندازهی آسمان گریه کنم. و همین جاست که حسودیم میشود. نه به رنگش؛ نه به دوستانش؛ و نه به عشقش! بلکه به راحتیِ گریستنش.
چرا اینها را برای تو میگویم؟
راستی! نگران خشک سالی نباش. اهالی آبادی میخواهند سد بسازند.