دیروز افتخار آشنایی با یک گربه ی نوجوان را پیدا کردم که تقریبن ده دقیقه مشغول بازی کردن با او شدم. به راحتی می توانم بگویم که یکی از بهترین ده دقیقه های عمرم بود، ده دقیقه ای که با این موجود سپری کردم.
اسمش را شما پیشنهاد کنید. احتمالن دختر است. فقط امیدوارم، روز شنبه که دوباره از آن حوالی رد می شوم، ببینمش.
امروز هم این ماجرا پیش آمد:
صاحب ماشین هم از دوستان گرامی است. هنرش را امروز بروز داد. به داشتن چنین دوستانی افتخار می نمایم!
باور کنید که مانده بود روی این دل کپک زده ام! اگر نمی گفتم، می ترکید! آخ اِیش!!!
مهر ۲۲م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: دوست، ماشین، گربه، یادداشت
دسته بندی شده در عکس، یادداشت
۴ نظر »
گربه سیاهه حیایش از تو بیشتر است.
ماست بستنی دیگر چه کوفتی است؟ رویش آب بخوری، میشود دوغ بستنی؟!
ته تاکسی (آن هم از نوع ون) سوار میشود و اول همه هم میخواهد پیاده شود. گاو!
مرتیکه، قسم میخوری برای کی؟
هوشنگ تماس گرفت (البته سلام رساند) و گفت که به همسایهشان هم فحش بدهم. فحش به همسایهی هوشنگ اینا.
پشمالوی دهن کج قراضه، تو را چه به مجریگری؟
دلم میخواهد بازی کنم. به تو چه، قورباغه؟
گوسالهی دو روزه (نازی) هم از تو بیشتر میفهمد.
پاستیل با طعم نوشابه؟؟؟ خود نوشابه مگر چه طعمی دارد؟
نرّه خر، کی به تو گفته که صدای قشنگی داری که عر میزنی؟
پفیوز! (همین جوری)
گلابی، از چیزی که بلد نیستی، خالی میبندی؟ بده مادرت کمپوتت را درست کند، مبادا خراب شوی!
آفتابه، از کدام ده آمدهای که تویش چراغ قرمز نداشته؟
آخر خیر سرت تو هم بازیگری؟ گوسفند!
اِ اِ اِ اِ! مرتیکهی مادربهخطا!!!
××××××
پانوشت ۱: آخـــــــــــــــــیــش.
پانوشت ۲: روی دلم مانده بود. شرمنده.
پانوشت ۳: این آخری غلیظ شد. البته غلیظتر هم جا داشت که دیگر رویم نشد بنویسم. اصلا حدس نزن که با کی بودم. دِ میگویم حدس نزن!
مرداد ۱۵م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: فحش، نامه، یادداشت
دسته بندی شده در یادداشت
۳ نظر »
تا اطلاع ثانوی از قیافه ی خودم متنفرم.
همه ی آینه ها داخل انباری!
مرداد ۱۳م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: آینه، یادداشت
دسته بندی شده در کوتاه، یادداشت
یک نظر »