جنون آنی

از اون موقع هاییه که به خودم خیلی افتخار می کنم و بعدش مطمئنم که زیاد طول نمی کشه. ولی سعی می کنم از همین یه لحظه هم نهایت استفاده رو بکنم.
حتمن پیش خودت می گی که «چه کار بزرگی باید انجام داده باشه که به خودش افتخار می کنه. شاید جون یه نفر و نجات داده یا شاید حداقل یکی رو خوشحال کرده.». یه چند وقتی هست که کسی رو خوشحال نکردم. جون کسی رو نجات داده باشم؟؟؟ مــــــــــــــــن؟؟؟ حالا بگی در شیشه ی خیارشور باز کرده باشم، شاید!
نه بابا. فقط به اندازه ی یک صفحه خط خطی کردم. با خودم می گم «عجب هنرمندی»!!! خوب ازش خوشم اومده! هیچی نباشه اینه که لذت کشیدن مداد روی کاغذ هنوزم برام قابل لمسه.
دو دقیقه ی دیگه بهش نگاه می کنم و میگم «اگه فلان کار رو کرده بودم بهتر بود». اگرم نه، چند روز دیگه استادم میگه «این چه مزخرفیه که آوردی به جای کار؟».
دیدی؟ لذتش همین قدر بود. اندازه ی “الآن خوشم اومده ازش”!
تموم شد. دلت خنک شد؟ تموم شد.

جمعه…

خواب، خستگی، سر درد، بی حوصلگی، سردرگمی، جمعه بعد از ظهر!
یک هفته بیشتر وقت ندارم که رساله ام را تحویل دهم. یک هفته به اصطلاح مرخصی، پیشرفت زیادی را به دنبال نداشت.
۵ روز تعطیلی! دیروز بیشتر وقتم را فیلم دیدم. تا به حال انقدر فیلم در روز دیده بودم؟ فکر نمی کنم.
امروز هم زیادی خوابیدم. کسل شدم. باز هم فیلم دیدم. باید هوایی تازه کنم. یادم باشد حافظه ی فلشم را ببرم. کلیدهایم به آن وصلند.

کوچه، هوا خوری، خیابانی که تبدیل به پارکینگ شده است، نان فروشی، بقالی، آدم های سردرگم، جمعه بعد از ظهر!
تمام آن آدم هایی که برای دیدن یک فروشگاه بزرگ، با ماشین خود صف کشیده اند تا بخرند، بخرند، بخورند، بخرند. ارزشش را ندارد که من هم به جمعشان اضافه شوم. آمده ام که هوا بخورم، نه اینکه هوایم را بخورند.
یک ربع ساعت، پیاده روی تا سر خیابان. بیشتر نه. حوصله اش را ندارم.

موسیقی، چای، پیراشکی، نوشتن، جمعه بعد از ظهر!
حافظه ی فلش اذیت می کند. در به زور باز می شود. باز هم خانه.
چایی دم می کنم تا با پیراشکی هایی که خریده ام نوش جان کنم. موسیقی؛ شاید حال و هوایم عوض شود. پنجره را باز می کنم و زیر آن می نشینم پای کامپیوتر.
باید رساله بنویسم. می نویسم. رساله نه! یادداشتی که این روز به یاد ماندنی را به خاطر داشته باشم. می دانم که شاید استادهایم هم آن را بخوانند و از آن بر علیه من در دادگاه استفاده کنند.
حالم بهتر است. بروم چای بریزم برای خودم و خودم و به همراه خودم بنوشم. با پیراشکی!

پنجره ی باز، زمستان، سرما، چای داغ، حال خوب، شام، شاید باز هم فیلم، جمعه شب…

باید بگویم …

دیروز افتخار آشنایی با یک گربه ی نوجوان را پیدا کردم که تقریبن ده دقیقه مشغول بازی کردن با او شدم. به راحتی می توانم بگویم که یکی از بهترین ده دقیقه های عمرم بود، ده دقیقه ای که با این موجود سپری کردم.

Gorbe

اسمش را شما پیشنهاد کنید. احتمالن دختر است. فقط امیدوارم، روز شنبه که دوباره از آن حوالی رد می شوم، ببینمش.

امروز هم این ماجرا پیش آمد:

Mashin

صاحب ماشین هم از دوستان گرامی است. هنرش را امروز بروز داد. به داشتن چنین دوستانی افتخار می نمایم!

باور کنید که مانده بود روی این دل کپک زده ام! اگر نمی گفتم، می ترکید! آخ اِیش!!!