خواب، خستگی، سر درد، بی حوصلگی، سردرگمی، جمعه بعد از ظهر!
یک هفته بیشتر وقت ندارم که رساله ام را تحویل دهم. یک هفته به اصطلاح مرخصی، پیشرفت زیادی را به دنبال نداشت.
۵ روز تعطیلی! دیروز بیشتر وقتم را فیلم دیدم. تا به حال انقدر فیلم در روز دیده بودم؟ فکر نمی کنم.
امروز هم زیادی خوابیدم. کسل شدم. باز هم فیلم دیدم. باید هوایی تازه کنم. یادم باشد حافظه ی فلشم را ببرم. کلیدهایم به آن وصلند.
کوچه، هوا خوری، خیابانی که تبدیل به پارکینگ شده است، نان فروشی، بقالی، آدم های سردرگم، جمعه بعد از ظهر!
تمام آن آدم هایی که برای دیدن یک فروشگاه بزرگ، با ماشین خود صف کشیده اند تا بخرند، بخرند، بخورند، بخرند. ارزشش را ندارد که من هم به جمعشان اضافه شوم. آمده ام که هوا بخورم، نه اینکه هوایم را بخورند.
یک ربع ساعت، پیاده روی تا سر خیابان. بیشتر نه. حوصله اش را ندارم.
موسیقی، چای، پیراشکی، نوشتن، جمعه بعد از ظهر!
حافظه ی فلش اذیت می کند. در به زور باز می شود. باز هم خانه.
چایی دم می کنم تا با پیراشکی هایی که خریده ام نوش جان کنم. موسیقی؛ شاید حال و هوایم عوض شود. پنجره را باز می کنم و زیر آن می نشینم پای کامپیوتر.
باید رساله بنویسم. می نویسم. رساله نه! یادداشتی که این روز به یاد ماندنی را به خاطر داشته باشم. می دانم که شاید استادهایم هم آن را بخوانند و از آن بر علیه من در دادگاه استفاده کنند.
حالم بهتر است. بروم چای بریزم برای خودم و خودم و به همراه خودم بنوشم. با پیراشکی!
پنجره ی باز، زمستان، سرما، چای داغ، حال خوب، شام، شاید باز هم فیلم، جمعه شب…
بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: جمعه، یادداشت
دسته بندی شده در یادداشت
۲ نظر »
دیروز افتخار آشنایی با یک گربه ی نوجوان را پیدا کردم که تقریبن ده دقیقه مشغول بازی کردن با او شدم. به راحتی می توانم بگویم که یکی از بهترین ده دقیقه های عمرم بود، ده دقیقه ای که با این موجود سپری کردم.
اسمش را شما پیشنهاد کنید. احتمالن دختر است. فقط امیدوارم، روز شنبه که دوباره از آن حوالی رد می شوم، ببینمش.
امروز هم این ماجرا پیش آمد:
صاحب ماشین هم از دوستان گرامی است. هنرش را امروز بروز داد. به داشتن چنین دوستانی افتخار می نمایم!
باور کنید که مانده بود روی این دل کپک زده ام! اگر نمی گفتم، می ترکید! آخ اِیش!!!
مهر ۲۲م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: دوست، ماشین، گربه، یادداشت
دسته بندی شده در عکس، یادداشت
۴ نظر »
گربه سیاهه حیایش از تو بیشتر است.
ماست بستنی دیگر چه کوفتی است؟ رویش آب بخوری، میشود دوغ بستنی؟!
ته تاکسی (آن هم از نوع ون) سوار میشود و اول همه هم میخواهد پیاده شود. گاو!
مرتیکه، قسم میخوری برای کی؟
هوشنگ تماس گرفت (البته سلام رساند) و گفت که به همسایهشان هم فحش بدهم. فحش به همسایهی هوشنگ اینا.
پشمالوی دهن کج قراضه، تو را چه به مجریگری؟
دلم میخواهد بازی کنم. به تو چه، قورباغه؟
گوسالهی دو روزه (نازی) هم از تو بیشتر میفهمد.
پاستیل با طعم نوشابه؟؟؟ خود نوشابه مگر چه طعمی دارد؟
نرّه خر، کی به تو گفته که صدای قشنگی داری که عر میزنی؟
پفیوز! (همین جوری)
گلابی، از چیزی که بلد نیستی، خالی میبندی؟ بده مادرت کمپوتت را درست کند، مبادا خراب شوی!
آفتابه، از کدام ده آمدهای که تویش چراغ قرمز نداشته؟
آخر خیر سرت تو هم بازیگری؟ گوسفند!
اِ اِ اِ اِ! مرتیکهی مادربهخطا!!!
××××××
پانوشت ۱: آخـــــــــــــــــیــش.
پانوشت ۲: روی دلم مانده بود. شرمنده.
پانوشت ۳: این آخری غلیظ شد. البته غلیظتر هم جا داشت که دیگر رویم نشد بنویسم. اصلا حدس نزن که با کی بودم. دِ میگویم حدس نزن!
مرداد ۱۵م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: فحش، نامه، یادداشت
دسته بندی شده در یادداشت
۳ نظر »