<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/rss2full.xsl" type="text/xsl" media="screen"?><?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css" type="text/css" media="screen"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" version="2.0">

<channel>
	<title>خرماهی</title>
	
	<link>http://www.kharmahi.com</link>
	<description>قصه ی خر و ماهی</description>
	<pubDate>Sun, 16 Nov 2008 21:36:24 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.6</generator>
	<language>en</language>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/kharmahi" type="application/rss+xml" /><item>
		<title>مرگ‏نامه و وصیت‏نامه</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/150</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/150#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 Nov 2008 21:15:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<category><![CDATA[نامه]]></category>

		<category><![CDATA[وصیت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=150</guid>
		<description><![CDATA[مرگ نامه
این نوشته مبتنی بر یک سری حدس است و هرگونه علاقه و یا تنفری به هر بخش آن، کاملن تکذیب می گردد.
هر کس که این نوشته را خواند و از مرگ من نیز آگاه شد، می تواند واقعیت و حدسیات را مقایسه کند و این نوشته تنها برای آزمایش قوه ی حدسیه ی این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>مرگ نامه</strong><br />
این نوشته مبتنی بر یک سری حدس است و هرگونه علاقه و یا تنفری به هر بخش آن، کاملن تکذیب می گردد.<br />
هر کس که این نوشته را خواند و از مرگ من نیز آگاه شد، می تواند واقعیت و حدسیات را مقایسه کند و این نوشته تنها برای آزمایش قوه ی حدسیه ی این جانب است و هیچ ارزش دیگری ندارد.</p>
<p>و اما اصل مطلب:<br />
پیر و یا مریض نخواهم بود. دست کم از مریضی از پا نیفتاده ام. خودم  یحتمل تصادف خواهم کرد. با موتور سیکلت؟ بعید نیست. ولی با ماشین سنگین نخواهد بود. بیشتر حدس می زنم که با خودرو سواری باشد.<br />
این تصادف از عمد نخواهد بود. اگر هم تعمدی باشد، به شخصه، قاتل را بخشیده ام. (بد بخت فلک زده فقط یک وسیله است.)<br />
هوا نه سرد است و نه گرم. آفتاب خوبی می تابد. روز است. صبحی که کم کم به ظهر نزدیک می شود. یک تی شرت با تصویر سازی عجیب پوشیده ام. (تصویر این قسمت زیاد شفاف نیست. فکر کنم تصویر سازی خودم است.) شلوار جین و یک کیف که به صورت یک وری (مثل همیشه) دور گردنم انداخته ام. داخل کیف یک دفتر کوچک از پیش طرح هایم است. هرگونه تصویری ممکن است در آن باشد. زیاد تعجب نکن. مقدار زیادی روان نویس و ماژیک و مداد هم پیدا می کنی که بیش از نیمی از آن ها نمی نویسند. آدامس، دستمال کاغذی، یک کیف کوچک که در آن کارت مترو و کارت عابر بانک و یک کارت دیگر هست که این آخری در صورتی که مرگ مغزی شده باشم به کار می آید. کاغذ های مچاله شده، پول خرد، سیم و خیلی چیزهای دیگر که زیاد گفتنشان به درد کسی نمی خورد. آها! یادم آمد. پول هایم هم همان اطراف است. اگر نبود، شاید کسی میت را دیده و پول را چاپیده است. (فکر نکنم زیاد باشد. حرصش را نخور!!!)<br />
در گوشم هدفون است و شجریان می خواند. (در این مورد نظراتت را برای خودت نگه دار.) شاید از آلبوم &#8220;شب، سکوت، کویر&#8221;.<br />
در یک دستم یک جعبه ی شیرینی بوده که احتمالن الآن همه اش روی زمین پخش شده است. شیرینی ناپلئونی بوده است.<br />
در دست دیگرم گوشی موبایلم را خواهی یافت که یک اس ام اس جواب داده نشده باز است. ترجیحن نخوانش. فکر می کنم که جک بی ادبی باشد.<br />
روی صورتم دو تا جوش زده که دیگر فکر نکنم قابل تشخیص باشد. بهتر است به صورتم زیاد نگاه نکنی. حالت بد می شود. ناخن انگشت سبابه دست راستم هنوز نشکسته است. ولی آخرش هم سه تار را یاد نگرفتم و از دنیا رفتم. در این مورد زیاد دلم نخواهد سوخت. به ناخنش عادت کرده بودم.</p>
<p><strong>وصیت نامه</strong></p>
<p>خدا جون شکرت که یه فرصتی دادی زندگی کنم. امیدوارم ضایع نکرده باشم. خلاصه اینکه اگه بدی دیدی، شرمندم. با اجازت یه کلوم با بقیه هم حرف بزنم. خیلی چاکرم.<br />
این وصیت نامه را در کمال صحت و سلامت عقلی و (احتمالن) جسمی می نویسم. همچنین تا زمانی که خدا مقدر کرده از زندگی لذت کامل را خواهم برد و هرگز قصد خودکشی نخواهم داشت. (اگر به صورت مشکوک مردم، مطمئنن قتل بوده است.) این وصیت را حتمن در هنگام مراسم خاک سپاری، برای همه بخوانید.<br />
ضمنا، مامان از وجود این وصیت بی اطلاع است. لطفا تا زمان موعود، چیزی به او نگویید. قبلا از شما سپاسگذاری می کنم.</p>
<p>اول از همه، شاد باشید. چون به جای بدی نخواهم رفت. (نهایتش جهنم است!) بیشتر نگران خود باشید که به کجا خواهید رفت.<br />
ضمنن، اگر بدی از من دیدید، حلال کنید که دستم از دنیا کوتاه است. در کل، بخشش از بزرگان است.<br />
مشکی نپوشید که &#8220;مشکی رنگ زشت است&#8221;! در نهایت تعدادی هستند که مشکی بپوشند. حداقل هر کس که این وصیت را خوانده و یا خبر دارد، این کار را نکند. آن تعدادی هم که خبر ندارند به عنوان همنشینی در کنار رنگ های تند و شادی که شما خواهید پوشید یک ترکیب گرافیکی خوب پدید خواهد آورد. دوست دارم که تشییع جنازه ام یکی از گرافیکی ترین تشییع جنازه ها باشد. باور کنید که چیز زیادی از شما نمی خواهم. فقط در تشییع جنازه ام شرکت کنید. مراسم سوم و هفتم و &#8230; هم نمی خواهم. به جای این کارها، بروید کار کنید که مملکت به جایی برسد. ولی سر تشییع جنازه خوشتیپ و خوشگل باشید.</p>
<p>زیاد مهم نیست که کجا خاک شوم. در واقع آن جسد بو گندو را خاک می کنند که گند نزند. حالا هرجا می خواهد باشد. ولی اگر سر جا، به جر و بحث کشید، فکر کنم همدان بد نباشد. فقط زمستان ها یه کم سرد است که برای آن چهار پاره استخوان پوسیده اهمیت چندانی ندارد.</p>
<p>اگر تا زمان مرگ، نمایشگاهی برپا نکرده بودم، هر چه کار از گوشه و کنار داشتید، جمع کنید و یک نمایشگاه را بیندازید.</p>
<p>اموالم را تقسیم نمی کنم. می خواهم ببینم که سرش دعوا می شود یا نه. (نیشخند شیطانی) ولی فکر نکنم دعوا شود.</p>
<p>××××××<br />
فعلا همین. اگر چیزی یادم آمد، در پست های بعدی و همینطور در ادامه ی همین پست اضافه خواهم کرد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/150/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>باز هم هیچ</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/147</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/147#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Nov 2008 20:22:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[کوتاه]]></category>

		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<category><![CDATA[مداد]]></category>

		<category><![CDATA[کاغذ]]></category>

		<category><![CDATA[پری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=147</guid>
		<description><![CDATA[روی کاغذش به دنبال چیزی می‏گردد. مدادش با او قهر کرده است. کاغذ رازش را نمایان نمی‏کند.
او همچنان سعی می‏کند. مداد را به دنبال گمشده‏یی می‏دواند.
پاره‏های کاغذ، پریشان و زخم‏خورده، هر کدام به گوشه‏یی فرار می‏کنند.
چیزی نیافته است.
تکه‏های کاغذ، آرامگاه ساکت پری‏های بی چشم و مو شده‏اند.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روی کاغذش به دنبال چیزی می‏گردد. مدادش با او قهر کرده است. کاغذ رازش را نمایان نمی‏کند.<br />
او همچنان سعی می‏کند. مداد را به دنبال گمشده‏یی می‏دواند.<br />
پاره‏های کاغذ، پریشان و زخم‏خورده، هر کدام به گوشه‏یی فرار می‏کنند.<br />
چیزی نیافته است.<br />
تکه‏های کاغذ، آرامگاه ساکت پری‏های بی چشم و مو شده‏اند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/147/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>مجموعه عکس کلکچال، آبان ۱۳۸۷</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/143</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/143#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Oct 2008 18:06:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<category><![CDATA[مجموعه]]></category>

		<category><![CDATA[رنگی]]></category>

		<category><![CDATA[سفرنامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=143</guid>
		<description><![CDATA[









پارک جمشیدیه - کلکچالآبان ۱۳۸۷










]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="center">
<table width="420" border="0" cellpadding="0" cellspacing="0">
<tr>
<td style="width:85px; padding:10px; text-align:center;"><a href="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02082.jpg" rel="lightbox"><img src="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02082t.jpg" alt="KolakChal" border="0" /></a></td>
<td style="width:85px; padding:10px; text-align:center;"><a href="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02084.jpg" rel="lightbox"><img src="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02084t.jpg" alt="KolakChal" border="0" /></a></td>
<td style="width:85px; padding:10px; text-align:center;"><a href="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02085.jpg" rel="lightbox"><img src="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02085t.jpg" alt="KolakChal" border="0" /></a></td>
<td style="width:85px; padding:10px; text-align:center;"><a href="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02093.jpg" rel="lightbox"><img src="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02093t.jpg" alt="KolakChal" border="0" /></a></td>
</tr>
<tr>
<td style="width:85px; padding:10px; text-align:center;"><a href="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02094.jpg" rel="lightbox"><img src="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02094t.jpg" alt="KolakChal" border="0" /></a></td>
<td style="width:85px; padding:10px; text-align:center;" colspan="2">پارک جمشیدیه - کلکچال<br />آبان ۱۳۸۷</td>
<td style="width:85px; padding:10px; text-align:center;"><a href="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02098.jpg" rel="lightbox"><img src="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02098t.jpg" alt="KolakChal" border="0" /></a></td>
</tr>
<tr>
<td style="width:85px; padding:10px; text-align:center;"><a href="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02099.jpg" rel="lightbox"><img src="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02099t.jpg" alt="KolakChal" border="0" /></a></td>
<td style="width:85px; padding:10px; text-align:center;"><a href="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02100.jpg" rel="lightbox"><img src="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02100t.jpg" alt="KolakChal" border="0" /></a></td>
<td style="width:85px; padding:10px; text-align:center;"><a href="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02102.jpg" rel="lightbox"><img src="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02102t.jpg" alt="KolakChal" border="0" /></a></td>
<td style="width:85px; padding:10px; text-align:center;"><a href="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02103.jpg" rel="lightbox"><img src="http://www.kharmahi.com/images/kolakchal/DSC02103t.jpg" alt="KolakChal" border="0" /></a></td>
</tr>
</table>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/143/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>متابولیک</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/141</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/141#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Oct 2008 15:26:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<category><![CDATA[تئاتر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=141</guid>
		<description><![CDATA[
پنجشنبه گذشته، برای اولین بار به تئاتر رفتم. می‏دانم که مایه‏ی خجالت عالَم هنر هستم. به هر حال هر کسی از جایی باید شروع کند. البته فکر می‏کنم چند سال پیش هم یک بار تئاتر رفته بودم. یادم نیست. مهم نیست. از پنجشنبه‏ی کذایی، مغز بنده در حوزه‏ی تئاتر رسمن افتتاح شد.
با محمد بودم که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="center"><img src="http://www.kharmahi.com/images/metabolic.jpg" border="0" title="METABOLIC" alt="METABOLIC" /></div>
<p>پنجشنبه گذشته، برای اولین بار به تئاتر رفتم. می‏دانم که مایه‏ی خجالت عالَم هنر هستم. به هر حال هر کسی از جایی باید شروع کند. البته فکر می‏کنم چند سال پیش هم یک بار تئاتر رفته بودم. یادم نیست. مهم نیست. از پنجشنبه‏ی کذایی، مغز بنده در حوزه‏ی تئاتر رسمن افتتاح شد.<br />
با محمد بودم که وقت اضافه آوردیم. اطراف تئاتر شهر بودیم. پیشنهاد تئاتر دادم و او هم قبول کرد. اسم متابولیک، اثر آتیلا پسیانی، نظر ما را به خود جلب نمود.<br />
سرتان را درد نیاورم. از آنجایی که اصلن از تئاتر سر در نمی‏آورم، نه قرار است آن را بازگویی کنم و نه نقد . فقط برای کسی که اولین بار به تئاتر می‏رود، کمی زیادی بود. دقیقن مثل این است که کسی تا به حال فقط به موسیقی پاپ گوش می‏کرده است و به یکباره Death Metal برایش پخش کنند. (ضمن اینکه این بلا، قبلن - حدود دو سه سال پیش - سرم آمده و بعد از این همه مدت، تازه به آلترناتیو علاقه پیدا کرده‏ام.) یا اینکه کسی را از دوران باروک به زمان حال بیاوری و یک تابلو از کاندینسکی نشانش دهی. به عنوان شاهد، افرادی را مثال می‏زنم که هنگام بیرون آمدن از سالن چهارسوی تئاتر شهر، در حال فحش دادن و مسخره کردن بودند.<br />
فقط فکر می‏کنم که از ریتم، فرم و فضای کار مقداری دستگیرم شد.  (فکر می‏کنم!) ولی با همین مقدار فهم در حد ران ملخ، از این پدیده خوشم آمده و به دیدن تئاتر تشویق شده‏ام. البته سعی می‏کنم که تا اطلاع ثانوی، تئاتری را برای دیدن انتخاب کنم که به کامم بیشتر خوش آید و سردرگم از سالن نمایش خارج نشوم. </p>
<p>××××××<br />
پشت بروشوری که در اختیار من است، اینگونه نوشته: &#8220;۹مهرماه تا ۱۰ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۲۰، سالن چهارسو، چهارراه ولی عصر، جنب پارک دانشجو، مجموعه تآتر شهر&#8221;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/141/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>فقط در مواقع اضطراری استفاده شود!</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/139</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/139#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 21:30:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[تصویرسازی]]></category>

		<category><![CDATA[پوستر]]></category>

		<category><![CDATA[فرشته]]></category>

		<category><![CDATA[سقوط]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=139</guid>
		<description><![CDATA[
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="center"><a href="http://www.kharmahi.com/images/emergency.jpg" title="Use ONLY in case of EMERGENCY" rel="lightbox"><img src="http://www.kharmahi.com/images/emergency_t.jpg" border="0" alt="Use ONLY in case of EMERGENCY" /></a></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/139/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>خیارشور</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/134</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/134#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Oct 2008 20:09:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[قصه خر و ماهی]]></category>

		<category><![CDATA[آب]]></category>

		<category><![CDATA[آب نمک]]></category>

		<category><![CDATA[سلام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=134</guid>
		<description><![CDATA[خر سلام کرد.
جوابی نشنید.
تنها صدای آبی که تکان خورد.
آن را به عنوان جواب قبول کرد.
شاد شد.
اما خیلی وقت است که ماهی را ندیده است.
××××××
اگر طراحی جدید را نمی‏بینید یا به‏هم‏ریخته می‏بینید، کلید‏های زیر را همزمان فشار دهید:
Ctrl + F۵
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خر سلام کرد.<br />
جوابی نشنید.<br />
تنها صدای آبی که تکان خورد.<br />
آن را به عنوان جواب قبول کرد.<br />
شاد شد.<br />
اما خیلی وقت است که ماهی را ندیده است.</p>
<p>××××××</p>
<p>اگر طراحی جدید را نمی‏بینید یا به‏هم‏ریخته می‏بینید، کلید‏های زیر را همزمان فشار دهید:<br />
Ctrl + F۵</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/134/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>و آرزوی کرم‏های خاکی برآورده شد.</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/131</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/131#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 20:00:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[کوتاه]]></category>

		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<category><![CDATA[آرزو]]></category>

		<category><![CDATA[طمع]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=131</guid>
		<description><![CDATA[آسمانش پر از آفتاب بود. زمینش پر از آب. درختانش شکوفه می‏گریستند و باد، اشک‏ها را از گونه‏شان بر‏می‏چید.
چمن میزبان بود و قدم‏هایش، میهمانانِ سرمستِ رقصان.
سیراب بود و طمع کرد. از چشمه‏ی آرزو، مشتی پر کرد. نوشید.
آسمانش طمع کرد و آب زمینش را دزدید. درختانش تهی دست از شکوفه، برگ باریدند. باد طمع کرد و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آسمانش پر از آفتاب بود. زمینش پر از آب. درختانش شکوفه می‏گریستند و باد، اشک‏ها را از گونه‏شان بر‏می‏چید.<br />
چمن میزبان بود و قدم‏هایش، میهمانانِ سرمستِ رقصان.<br />
سیراب بود و طمع کرد. از چشمه‏ی آرزو، مشتی پر کرد. نوشید.<br />
آسمانش طمع کرد و آب زمینش را دزدید. درختانش تهی دست از شکوفه، برگ باریدند. باد طمع کرد و رنگ از گونه‏شان برچید.<br />
خاک میزبان است و پیکرش، میهمانِ بد‏مستِ خفته.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/131/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>با مجله‏هایم شوخی نکن.</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/128</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/128#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 20:56:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<category><![CDATA[مجله]]></category>

		<category><![CDATA[کوتاه]]></category>

		<category><![CDATA[کاغذ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=128</guid>
		<description><![CDATA[مجله‏هایی را که در گوشه ی اتاقم انباشته شده‏اند برمیدارم و ورق میزنم. مجله‏هایی که گاهن صفحه‏های آن‏ها زرد شده است. بعضی از رطوبت خم برداشته‏اند و تعدادی از فشار.
از میان صفحه‏های آن‏ها، خاطره‏هایم بیرون می‏ریزند. چند یادداشت، چند کاغذپاره خط‏خطی، کلیشه‏های چاپ دستی و &#8230;
در بین صفحات این یکی چند تکه از کاغذ‏های تست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مجله‏هایی را که در گوشه ی اتاقم انباشته شده‏اند برمیدارم و ورق میزنم. مجله‏هایی که گاهن صفحه‏های آن‏ها زرد شده است. بعضی از رطوبت خم برداشته‏اند و تعدادی از فشار.<br />
از میان صفحه‏های آن‏ها، خاطره‏هایم بیرون می‏ریزند. چند یادداشت، چند کاغذپاره خط‏خطی، کلیشه‏های چاپ دستی و &#8230;<br />
در بین صفحات این یکی چند تکه از کاغذ‏های تست عکاسی جا مانده. کاغذ‏هایی که هنوز خیس بوده‏اند و در بین صفحات مجله خشک شده و به هم چسبیده‏اند.<br />
این مجله را کامل خوانده‏ام. در مترو. آن آقای سبیلو هم زل زده بود به عکس خانم هنرپیشه روی جلد.<br />
این یکی از آن‏هایی است که طبق عادت خریده‏ام و خواندنش را به بعد موکول کرده‏ام. بعدی که هیچ‏گاه نیامده. مطالب داخل آن هنوز برایم تازگی دارند.<br />
و این، که در آن روز نحس در کیفم بود.<br />
.<br />
.<br />
آن دو تا چه جلدهای خوبی دارند.<br />
یک قبض رسید بانک پیدا کردم. آن زمان چقدر پول داشتم!!! خوش به حالم!<br />
کاغذهای کالک برای عکاسی کلیشه چاپ سیلک.<br />
و تعدادی طراحی که دیگر مانند آن‏ها را نمی‏توانم بکشم.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
خداحافظ مجله‏های قدیمی.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/128/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>Protected: نامه‏ی چندم</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/125</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/125#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 20:20:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=125</guid>
		<description><![CDATA[There is no excerpt because this is a protected post.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<form action="http://www.kharmahi.com/wp-pass.php" method="post">
<p>This post is password protected. To view it please enter your password below:</p>
<p><label for="pwbox-125">Password:<br />
<input name="post_password" id="pwbox-125" type="password" size="20" /></label><br />
<input type="submit" name="Submit" value="Submit" /></p></form>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/125/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نشخوار خاطره</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/122</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/122#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Sep 2008 19:46:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<category><![CDATA[خاطره]]></category>

		<category><![CDATA[ذهن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=122</guid>
		<description><![CDATA[کاش چیزی به یادگار نمی‏ماند. یک موسیقی از یک اتفاق. یک تصویر از یک سفر. یک خاطره از یک صحبت.
اما هست. هست ذهنی که هر از چندگاهی شیطنت می‏کند. ذهنی که یک شعر را می‏شنود، و خاطره‏ای نشخوار می‏کند. شاد می‏شود. غصه می‏خورد. دلتنگ می‏شود. می‏رقصد. عاشق می‏شود. بغض می‏کند. می‏گرید.
هست ذهنی که بی بهانه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کاش چیزی به یادگار نمی‏ماند. یک موسیقی از یک اتفاق. یک تصویر از یک سفر. یک خاطره از یک صحبت.<br />
اما هست. هست ذهنی که هر از چندگاهی شیطنت می‏کند. ذهنی که یک شعر را می‏شنود، و خاطره‏ای نشخوار می‏کند. شاد می‏شود. غصه می‏خورد. دلتنگ می‏شود. می‏رقصد. عاشق می‏شود. بغض می‏کند. می‏گرید.<br />
هست ذهنی که بی بهانه (حتی) در بایگانی‏اش به دنبال لحظه‏ای است. ذهن فرصت‏ طلبی که در انتظار لحظه‏ای تنهایی است.</p>
<p>اما اگر نبود، بر چهره‏ی هیچ کس لبخندی نمی‏دیدی، در حالی که به هیچ چیز نگاهی ندارد و سخنی نمی‏شنود.<br />
و اگر نبود، اشکی نمی‏دیدی که بی دلیل از چشمی بچکد، در حالی که نه دردی هست و نه ریایی.<br />
اگر نبود &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/122/feed</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
