این قصه تمام نمی شود. باور کن.
ماهی خانم!
دلم برایتان تنگ می شود هر شب در کنار این رودخانه که هیج چیز ته آن پیدا نیست. جغد ها به من اعتراض می کنند. خبر ندارند که بیداری من برای شکار نیست؛ برای شکار شدن است.
من از خرچنگ، فقط چنگ کم داشتم. حسودیم می شد به او.
گاهی آرزو داشتم که کاش من هم ماهی بودم. اما اگر ماهی بودم، دیگر قصه ای نبود. افسانه نمی شدیم.
قصه ی خرچنگ و ماهی!!! کسی باور نمی کند.
قصه ی خر و ماهی اما…
راستی! می دانم که از اسب ها نمی ترسید. فقط رنگ قرمز قشنگتان سفید می شود. اگر بخواهید، یال و دم همه شان را کز می دهم.
فال یلدا
همای اوج سعادت بدام ما افتد – اگر ترا گذری بر مقام ما افتد
حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه – اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
ببارگاه تو چون باد را بنا شد بار – کی اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فدای لبت شد خیال می بستم – که قطره ای ز زلالش به کام ما افتد
خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز – کزین شکار فراوان به دام ما افتد
به نا امیدی ازین در مرو بزن فالی – بود که قرعه ی دولت به نام ما افتد
شبی که ماه مراد از افق شود طالع – بود که پرتو نوری ببام ما افتد
زخاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

