ماهی خانوم!
چند وقت پیش، فرشته های خواب را دیدم. التماسشان کردم که مرا به خواب تو راه دهند. شاید در دلت نبوده ام. دست کم از دیده ات نروم. گفتند که در خواب کوچولوی تو جا نمی شوم.
از آن ها برای خوابت رنگ خواستم . گفتند که تو رنگ به آن ها می فروشی.
روحم را به شیطان پیشنهاد دادم؛ که از دور ببینمت. پس زد و روح گندیده ی خر دماغو را نخواست. روحش را برای دیدن تو فروخته بود.
حالا من بودم و خوابِ خواب دیدن تو.
فرشته ها خواب مرا هم فروختند؛ به کمی خاکستری!
تیر ۲م, ۱۳۸۹، آرش
تگ ها: بازار، خواب، رنگ، شیطان، فرشته، قصه خر و ماهی
دسته بندی شده در قصه خر و ماهی، یادداشت های خر
۳ نظر »
ماهی خانوم!
هر از چند گاهی موجی بر روی آب می بینم و هوایی می شوم. فیل یاد هندوستان می کند و پاندا یاد چین.
حلقه های تو در توی نقش بسته بر روی آب، برایم خاطره های با هم نبودنمان را تکرار می کنند و حلقه حلقه بزرگ تر می شوند. و مرکزشان…
آن زمان است که دل خوش می کنم و خیال می بافم که یکی دو تا از سلول های دلت به یاد من افتاده اند و برایم مورس می فرستند.
تمام دیوار ها، جای سم های من است که یادداشتشان می کند. نقطه، نقطه، خط، نقطه، خط، …
باید تو باشی مرکز همه ی دایره های روی آب.
خرداد ۴م, ۱۳۸۹، آرش
تگ ها: آب، رودخانه، قصه خر و ماهی، موج، مورس
دسته بندی شده در تصویرسازی، قصه خر و ماهی
۵ نظر »
اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۹، آرش
تگ ها: تصویرسازی، خرگوش، سرزمین عجایب
دسته بندی شده در تصویرسازی
۲ نظر »