با مجله‏هایم شوخی نکن.

مجله‏هایی را که در گوشه ی اتاقم انباشته شده‏اند برمیدارم و ورق میزنم. مجله‏هایی که گاهن صفحه‏های آن‏ها زرد شده است. بعضی از رطوبت خم برداشته‏اند و تعدادی از فشار.
از میان صفحه‏های آن‏ها، خاطره‏هایم بیرون می‏ریزند. چند یادداشت، چند کاغذپاره خط‏خطی، کلیشه‏های چاپ دستی و …
در بین صفحات این یکی چند تکه از کاغذ‏های تست عکاسی جا مانده. کاغذ‏هایی که هنوز خیس بوده‏اند و در بین صفحات مجله خشک شده و به هم چسبیده‏اند.
این مجله را کامل خوانده‏ام. در مترو. آن آقای سبیلو هم زل زده بود به عکس خانم هنرپیشه روی جلد.
این یکی از آن‏هایی است که طبق عادت خریده‏ام و خواندنش را به بعد موکول کرده‏ام. بعدی که هیچ‏گاه نیامده. مطالب داخل آن هنوز برایم تازگی دارند.
و این، که در آن روز نحس در کیفم بود.
.
.
آن دو تا چه جلدهای خوبی دارند.
یک قبض رسید بانک پیدا کردم. آن زمان چقدر پول داشتم!!! خوش به حالم!
کاغذهای کالک برای عکاسی کلیشه چاپ سیلک.
و تعدادی طراحی که دیگر مانند آن‏ها را نمی‏توانم بکشم.
.
.
.
.
.
خداحافظ مجله‏های قدیمی.

Protected: نامه‏ی چندم

This post is password protected. To view it please enter your password below:


نشخوار خاطره

کاش چیزی به یادگار نمی‏ماند. یک موسیقی از یک اتفاق. یک تصویر از یک سفر. یک خاطره از یک صحبت.
اما هست. هست ذهنی که هر از چندگاهی شیطنت می‏کند. ذهنی که یک شعر را می‏شنود، و خاطره‏ای نشخوار می‏کند. شاد می‏شود. غصه می‏خورد. دلتنگ می‏شود. می‏رقصد. عاشق می‏شود. بغض می‏کند. می‏گرید.
هست ذهنی که بی بهانه (حتی) در بایگانی‏اش به دنبال لحظه‏ای است. ذهن فرصت‏ طلبی که در انتظار لحظه‏ای تنهایی است.

اما اگر نبود، بر چهره‏ی هیچ کس لبخندی نمی‏دیدی، در حالی که به هیچ چیز نگاهی ندارد و سخنی نمی‏شنود.
و اگر نبود، اشکی نمی‏دیدی که بی دلیل از چشمی بچکد، در حالی که نه دردی هست و نه ریایی.
اگر نبود …

 
 
 
 
 
 
 
     
پروفایل خرماهی در جابلاگی

دریافت فایرفاکس

سریعترین، امنترین و بهترین مرورگر اینترنت

RSS 2.0