چشمانت!

چشمات! هر روز بهتر از دیروز. (دینگ دینگ)
یه نور اسپات فقط برای موهای آقا که احتمالا شش ساعت و بیست دقیقه زحمت کشیده شبیه خارپشت درستشون کنه. با یه قوطی ژل مرطوب نما!
اسم آقا وسط اسم آلبوم چیکار می کنه؟
بعد چرا همه ی پوستر انگلیسیه؟!
یکی هم با تیغ افتاده به جون پوستر. اول زده ابروی آقا رو ناقص کرده، بعدشم عنوان پوسترو.
در نهایت با نوری که رو پوستره، فکر کنم آقا جلوی آینه نشسته و برای خودش آهنگو خونده. منظور چشمای خودش بوده.
یه نکته ی خیلی خیلی مهم!!!
آرم شرکت “وارنر براز” زیر پوستر چیکار می کنه؟؟؟!!! (گوشه ی پایین سمت راست، روی صندلی!!!)

خودت را عشق است!

“سعید پس از تو مثل گلی، عطر نفسهات، غربت، بازگشت هم اکنون…”
“آلبومی با ۹ ترانه جدید”
“تهیه کننده: عظیمی” با شماره تلفن!!!
همه ی نوشته ها رو با دقت بخونید. نکته های فراوانی توش پنهان شده.
فیگور آقا که معلوم نیست داره با عینک دودی و اون لباس ها قنوت می خونه یا چی؟! قیافه ی فتوژنیکش که بماند.
پیرهنش نـــــــــو هست! هنوز خط تا روی پیرهنش هست. =)) آقا یه اتوی خشک و خالی هم روش نزده!

پی نوشت: از بابت این که عکسی با کیفیت بهتر پیدا نکردم معذرت می خوام. عکس با کیفیت از پوستر پیدا نشد، خودم از رو ویترین بقالی عکس گرفتم. روی کاور آلبوم انقدر توضیحات باحال نداره!

جنون آنی

از اون موقع هاییه که به خودم خیلی افتخار می کنم و بعدش مطمئنم که زیاد طول نمی کشه. ولی سعی می کنم از همین یه لحظه هم نهایت استفاده رو بکنم.
حتمن پیش خودت می گی که «چه کار بزرگی باید انجام داده باشه که به خودش افتخار می کنه. شاید جون یه نفر و نجات داده یا شاید حداقل یکی رو خوشحال کرده.». یه چند وقتی هست که کسی رو خوشحال نکردم. جون کسی رو نجات داده باشم؟؟؟ مــــــــــــــــن؟؟؟ حالا بگی در شیشه ی خیارشور باز کرده باشم، شاید!
نه بابا. فقط به اندازه ی یک صفحه خط خطی کردم. با خودم می گم «عجب هنرمندی»!!! خوب ازش خوشم اومده! هیچی نباشه اینه که لذت کشیدن مداد روی کاغذ هنوزم برام قابل لمسه.
دو دقیقه ی دیگه بهش نگاه می کنم و میگم «اگه فلان کار رو کرده بودم بهتر بود». اگرم نه، چند روز دیگه استادم میگه «این چه مزخرفیه که آوردی به جای کار؟».
دیدی؟ لذتش همین قدر بود. اندازه ی “الآن خوشم اومده ازش”!
تموم شد. دلت خنک شد؟ تموم شد.