یکی بود، یکی نبود. یه خر و یه ماهی …

روزی روزگاری، خری با پالان آدیداس خود از کنار رودخانه ای می گذشت و آواز “گیتارو با خودت نبر” سر داده بود و به آسمان غروب می نگریست. آسمان غروب را دوست داشت، زیرا هم رنگ نعلین مدل ۲۰۰۶ اش بود. رنگ گرگ و میش متالیک.
خر کذایی، یالهایش را بلند کرده بود و دم خری بسته بود. دم اسبی را ننگ می دانست و از انواع تهاجم فرهنگی به حساب می آورد.
بر اثر پیاده روی زیاد تشنه شد. آب در رودخانه فراوان بود، اما لیوانی به همراه نداشت تا آب بنوشد. مادرش چندین لیوان یک بار مصرف در پالانش گذاشته بود، ولی خبر نداشت که خربچه اش از صدای لیوان یک بار مصرف در هنگام جویدن بسی لذت می برد برای آب خوردن از آنها استفاده نمی کند.
چاره ای نداشت. پوزه ی بزرگش را داخل آب فرو کرد و شروع به نوشیدن آب نمود.
ناگهان سردی خاصی را احساس نمود. از آب سردتر بود. نگاهش را به درون آب برد و چیزی را دید که مسیر زندگی اش را تغییر داد.
لبانش در لبان یک ماهی سرخ زیبا گره خورده بود.